دست تا دست!
عشق را میشه ...
توی دستهای خسته پدر و در درون دستهای لطیف و پر مهر و محبت مادر حس کرد

نه در دستان یک غریبه ...

عشق را میشه ...
توی دستهای خسته پدر و در درون دستهای لطیف و پر مهر و محبت مادر حس کرد

نه در دستان یک غریبه ...

استاد "محمد بهمن بیگی" می باشد...
کسی که باعث شد من هم بتوانم درس بخوانم٬ بتوانم در اجتماع احساس وجود کنم و امروز در میان شما "باشم"...
استاد!
در کتاب "بوی جوی مولیان"ت گفته بودی که "پس از تبعید ما از عشایر به تهران٬ تفنگ مشقی قشنگم را گرفتند و قلم به دستم دادند..." اما چه خوب شد که اسبت را گرفتند و پشت میز مدرسه ات نشاندند!
صدای تفنگ کیلومتری بیش نمی رود ولی آوازه قلمت جهانی شد
و حتی فراتر از این جهان...
تو به فرشته ها نامه نوشتی...
استاد!
تو نوری از امید را در دلم تاباندی٬ آنگاه که قلم به دستم دادی...
ممنونم استاد٬ ممنون
روحت شاد٬ یادت گرامی و راهت پر رهرو باد...![]()
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده
کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش
می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا
می کرد.
وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد
پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید
ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها
شود....
کشاورزی که
در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با
چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد!
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر
بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش
جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای
زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد
،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:
این زخمها را دوست دارم ، اینها
خراشهای عشق مادرم هستند...
تقدیم به وجود نازنین تمام مادران دنیاِِ
روز همه شون مبارک...
تذکر!
از خانوم های محترمه تقاضا دارم که پس از خواندن این مطلب هیچگونه موضع خصمانه ای در قبال بنده اتخاذ نفرمایند زیرا منظور من به هیچ عنوان خانومهای کشور خودمان نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از این که باز یه مدت طولانی غیبت داشتم، از حضور تک تک همه شما عزیزان معذرت میخوام و امیدوارم که بتونم از این به بعد مجددا در خدمتتون باشم... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سال خوبی داشته باشید![]()
تصمیم دارم بزودی با دوچرخه دور دنیا چرخ بزنم...
به نظرت چه پیامی برای همه ی آدم ها داشته باشم بهتر است؟ ![]()
تقدیم به تو:
من سرزمین مقدس خودم هستم در سیارهٔ مقدس زمین خدا ...
من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمیکند!
نه ابرو درهم میکشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایهبان دیگران است...
من یک ترک ـ لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم؛ یک فارسزبان ترک !!!!!!!!!!!!!!!
یک افریقایی ـ اروپایی ـ استرالیایی ـ امریکایی ِ آسیاییام...
یک سیاهپوستِ زردپوستِ سرخپوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم
بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس میکنم...
من انسانی هستم میان انسانهای دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم...
من سرزمین مقدس خودم هستم؛ من و خدا با آوازهای بیکلام دل قشنگمان دوستیم و شما...
همیشه خدا و خنده با شما باشد ... 




از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید!
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریهای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پیدرپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم...
پس از طی مسیری اسکناس هزار تومانی که در جیب داشتم را به راننده دادم و گفتم
"بفرمایید، چهارراه بعد پیاده می شوم"
راننده گفت: یک نفرید؟!
گفتم: خیلی وقته !!!!!!!!!!!!!!! ![]()
امیدوارم بازم پوزش منو بپذیرین
خدایی خیلی مردین، دم همه تون گرم...
شاد باشین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خواهر کوچکم این را پرسید!
من به او خندیدم...
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز به او خندیدم...
گفت: دیروز مهران -پسر همسایه- پنج وارونه به مینو میداد!
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدمش و با خود گفتم
"سالها بعد، وقتی غم سقف کوتاه دیوار دلت را لرزاند
بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد..."
"فكرش را بكن كه اگر من و تو با هم ازدواج كنيم، بچه هايمان با زيبايي من و هوش و نبوغ تو چه محشري ميشوند!"
آقاي "انيشتين" هم نوشت: "ممنون از اين همه لطف و دستو دلبازي خانم! واقعا هم كه چه غوغايي ميشود! ولي اين يك روي سكه است؛ فكرش را بكنيد كه اگر قضيه برعكس شود چه رسوايي بزرگي برپا ميشود..." !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم ما ویدیو نداشتیم ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا ۰
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختیم بدنمان را جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم هیچکس یادمان نداد و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند
ولي دوستان شوخي شوخي من پيشنهادي دارم...
روزهاي جمعه در هر شهري كه هستيم يك برنامه كوهپيمايي راهاندازي كنيم. يك تير و چند نشون!
اول اينكه يك فرصت ملاقات حضوري در پايان هفته بين دوستاني كه در يك شهرند پيش مياد و در نتيجه هميشه به ياد هم خواهيم بود.
دوم اينكه يك فرصت ورزش اجباري و كوهنوردي پيش مياد كه براي سلامتي هم مفيده!
سوم اينكه تمرين يك كار منظم و گروهيه
و ....
اولين وعده ما روز جمعه 9 دي(مصادف با بومالله سانديس) در تهران -ميدان دركه- اروميه و ساير شهرستانها
راسي قصد دارم هر جمعه گزارش كوهنوردي اون روز را براتون بنويسم، اميدوارم ساير دوستان هم در شهرهاي مختلف اين برنامه را راه بندازند و گزارشهاش رو هم بنويسن.

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن ... شاگرد میوهفروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت: دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا
از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو
کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن
نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم. سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه ... موز و پرتغال و انار ... پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو
مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه
اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر. زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …
با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی این شب چله
بله دوستان ، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال
سرگرم خوردن آجیل و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که
این شب تموم نشه
! آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون
خونه و سرپناه با شکم گرسنه از خدا میخوان این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟
. . . يلدايتان مبارك!
بعد از فارغالتحصيلي و خداحافظي با دانشگاه كمتر فرصتي دست داد در خدمت شما عزيزان باشم. در اين مدت نسبت به من خيلي لطف داشتين و لازم ميدونم بابت همه پيامها ازتون تشكر كنم.
اميدوارم از اين به بعد بتونم بيشتر حضور داشته باشم. هر چند كه با حضور گرم دوستان سايت زنده و پوياست و من بيشتر خوانندهام تا نويسنده.
راستي
.
.
.
.
.
.
همه خوبن!!!
جمعه شب منتظرم باشين!