قرآن

قرآن ، من شرمنده توام ؛
اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند :
چه کسی مُرده است ؟
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مُردگان ما نازل کرده است .

قرآن ، من شرمنده توام ؛
اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند :
چه کسی مُرده است ؟
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مُردگان ما نازل کرده است .
موسی مندلسون، فیلسوف آلمانی یهودی و پدربزرگ موسیقیدان برجسته فلیکس مندلسون، انسانی زشت و عجیبالخلقه بود. قدی بسیار كوتاه و قوزی بدشكل بر پشت داشت.
....................................................................................................
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرومت داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرومت از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:- بله، شما چه عقیده ای دارید؟- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:
«همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن»فرومت سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.او سال های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
نتيجه اخلاقي1:
راست است اکثر80% كه دخترها از گوش عاشق می شوند و 80% پسرها از چشم ![]()
نتیجه اخلاقی2:
ای تو روح هرچی مرد قالتاقه
دنیا (یکی ازنام های زندگی): ١١۵
آخرت (نامی برای زندگی پس از این جهان): ١١۵
ملائکه: ٨٨
شیاطین: ٨٨
زندگی: ١۴۵
مرگ: ١۴۵
سود: ۵٠
زیان: ۵٠
ملت (مردم):۵٠
پیامبران: ۵٠
ابلیس(پادشاه شیاطین): ١١
پناه جوئی از شرّ ابلیس: ١١
مصیبت: ٧۵
شکر: ٧۵
صدقه: ٧٣
رضایت: ٧٣
فریب خوردگان (گمراه شدگان): ١٧
مردگان (مردم مرده): ١٧
مسلمین: ۴١
جهاد : ۴١
طلا : ٨
زندگی راحت: ٨
جادو: ۶٠
فتنه: ۶٠
زکات: ٣٢
برکت: ٣٢
ذهن : ۴٩
نور: ۴٩
زبان: ٢۵
موعظه (گفتار، اندرز): ٢۵
آرزو: ٨
ترس: ٨
آشکارا سخن گفتن (سخنرانی): ١٨
تبلیغ کردن: ١٨
سختی: ١١۴
صبر: ١١۴
محمد (صلوات الله علیه): ۴
شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص): ۴
مرد: ٢۴
زن: ٢۴
و نیز جالب خواهد بود به دفعاتی که کلمات زیر در قرآن ظاهر شده اند نگاهی داشته باشیم:
نماز: ۵
ماه: ١٢
روز: ٣۶۵
دریا : ٣٢ ، زمین (خشکی): ١٣
دریا + خشکی ۴۵= ٣٢+۱۳
خشکی=۷۱/۱۱%=۴۵/(۱۳)
دریا =۲۸/۸۹% =۴۵/(۳۲)
١٠٠% = خشکی ۷۱/۱۱% + دریا۲۸/۸۹%
دانش بشری اثبات نموده که خشکی ۷۱/۱۱% و آب ۲۸/۸۹% از کره زمین را فراگرفته است
مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای قلی پور بد جوری به درد سر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای قلی پور به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:
...
آن یک، مشغول خوردن و بردن شد
این مسئول شکم در آوردن شد
در عصر بخوربخور نخوردن جرم است
تکلیف من و تو خون دل خوردن شد
*
عزیز! این ملک، خاصان خصوصیست
حریم مایهداران خصوصیست
نمیدانی بدان بالاترین جرم
همین تشویش اذهان خصوصیست
*
این قصه حدیث هرکسی خواهد شد
بحث داغ مجالسی خواهد شد
یک جمله به دست خواهی آورد آخر
«در اسرع وقت رسیدگی خواهد شد»
*
کی لحظه افسردنشان میآید
پایان دل آزردنشان میآید
دیدیم زمینخواریشان را یا رب!
کی روز زمینخوردنشان میآید؟!
(محمد صالح-خبر آنلاین)
قهوه ات رابنوش وباور كن!من به فنجان تو نميگنجم...
ديده ام در جهانم آن "چشمي"...كه به تكرار ميكشد فالم......
يك نفر از غبار مي آيد...مژده تازه ي تو تكراري است...
يك نفر از غبار آمدو زد....زخم هاي هميشه بربالم........
از طرف دوست خوبمون بهامین که نمی دونیم کیه .
ممنون ازت عزیز
دخترم ! با تو سخن می گویم
گوش کن ! با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاری است
و تو با قامت ِ چون نیلوفر
شاخه ی پُر گُل این گلزاری
دلگیرم از روزهایی که دانسته یا ندانسته غافل از تو بودم ،
غفلتی تلخ و جانکاه که مرا از تو دور کرده بود .
خدایا ، چه ابلهانه هر روز و شب تو را فراموش می کردم و تو
چه مهربانانه در کنارم بودی و یاری ام می کردی.
خدایا من بارها پیمان بستم که دیگر گناه نکنم اما پیمان شکستم و تو
مرا رسوا نکردی و دستم را گرفتی . گرمای حضورت خانه ام را گرم کرده است
و من هر لحظه و هر جا حضورت را احساس می کنم و به داشتن خدایی چون تو
به خود می بالم و هر روز سر بر سجده ، شکر نعمت هایت را می گویم .
( شیرین مقدری )
* چه زیبا می گفت مترسک ! که وقتی نمی شود رفت ، همین یک پا هم اضافیست . . .
* ساکت که می مانی ، می گذارند به حساب جواب نداشته . عمرا بفهمند داری جان می کنی تا حرمتها را نگه داری !!!
* قفس داران سکوتم را شکستند // دل دایم صبورم را شکستند // به جرم پا به پای عشق رفتن // پر و بال عبورم را شکستند // مرا از خلوتم بیرون کشیدند // چه بی پروا حضورم را شکستند // تمنا در نگاهم موج میزد // ولی رویای دورم را شکستند .
شادروان « مهدی سهیلی » در چندین سال پیش ، زمانی که مُد بیش از حدّ رواج داشت بر اساس قسمتی از کتاب « گلستان سعدی » ، قطعه ی زیر را به نام « زنستان » تنظیم نمود که در حد خود شیرین و جالب است.
لذت زن را قند و عسل که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید زحمت. هر لنگه کفشی که بر سر ما می خورد مضرّ حیات است و چون مکرّر شود موجب ممات ، پس در هر لنگه کفشی دو ضربت لازم است و بر هر ضربتی آخی واجب.
از جسم ضعیف که بر آید کز عهده ی آخش به در آید
ضربوا آل نساء کفشاء و قلیل من الرّجال المضروب .
مرد همان به که به وقت نزاع عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش از اثر لنگه کفش حال او را خوب به جا آورد
ضربه ی لنگه کفش لاکتابش همه را رسیده و میخ گنده ی بد لعابش بدن ها دریده ، جیب شوهر را به قیچی خیاطی بِدَرَد و حقوق یک ماهه او را به بهای جزئی بخورد .
ای که از جیب شوهر بدبخت روز و شب اسکناس برداری
کِی به یک ده تومن شوی راضی تو که بر صد تومن نظر داری
شوهر بینوا را گفت تا جیب خود بتکاند و آن پدر مُرده را تا خیابان لاله زار بدواند. شب ها را به تکبّر ، پیراهن « دلکته » دربر کرده و کمربند زرّین به قدوم مرکب شب نشینی بر کمر بسته و با شکم خالی در حین رقّاصی عاشق شده و با هزاران قر و قمبیله در استخر سوار قایق گشته .
شوهر و نوکر و کلفت همگی در کارند
تا تو پولی به کف آری و به غفلت بخوری
شوهرت با کُت و شلوار پُر از وصله بُوَد
شرط انصاف نباشد که تو پیرهن بِخری
*****
گر کسی وصف تو از من پرسد من بدانم که گویمش چه کسی
شوهران نوکران زنان هستند بر نیاید ز نوکران نفسی

معلم عزیز! آن زمان که پای درست می نشستم و تو الفبای عشق
را به من می آموختی،
دلم از گوهر کلمات خالی بود؛
تو مرا سرشار از واژه های روشن می کردی.
سال هاست که از آن لحظه های شیرین می گذرد،
ولی هنوز یاد و نامت در دلم زنده است.
آن زمان ها برایم از دانایی می گفتی و محبت را به من می آموختی.
من در سایه سار وجودت پیش می رفتم و قدم از قدم برمی داشتم، تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه و لغزش گاه های زندگی نیفتم.
من امروز به احترام نامت قیام می کنم و در زلال کلماتت رها می شوم و حدیث زندگی را با تو مرور می کنم.
می خواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبی اش حک کنم.
دیروز میگفتم :
مشقهایم را خط بزن … مرا مزن ...
روی تخته خط بکش … گوشم را مکش ...
مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن
هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر
اما کنون ...
مرا بزن … گوشم را بکش ..
جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان . . .

وقتی مریض میشی و پزشک ازت میپرسه : بیماریت چیه ؟؟؟
منتظر مادرت میشی ...
و همیشه جواب دادن رو به اون میسپاری ...
چرا که میدونی مادرت همون احساسی رو داره که تو داری ...
حتی از خودت بیشتر دردت رو احساس می کنه !!!
طواف می کنم "مادری" را که برای لمس دستانش هم
وضو باید گرفت ...
مادرم روزت مبارک
خداوند پاسخ داد:
از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:“ من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانمقدرت اسیدی نوشابه به قدری بالاست که برخی ها برای باز کردن واشرهای شیرآب از آن استفاده می کنند و برخی مکانیک ها از آن برای شستن سیلندر خودروها.بسیاری از پزشکان مردم را از مصرف نوشابه بر حذر می دارند که البته کمتر به به تبعات آن اشاره می شود. در این گزارش به اتفاقات پس از مصرف نوشابه در بدن انسان اشاره می شود.
استاد "محمد بهمن بیگی" می باشد...
کسی که باعث شد من هم بتوانم درس بخوانم٬ بتوانم در اجتماع احساس وجود کنم و امروز در میان شما "باشم"...
استاد!
در کتاب "بوی جوی مولیان"ت گفته بودی که "پس از تبعید ما از عشایر به تهران٬ تفنگ مشقی قشنگم را گرفتند و قلم به دستم دادند..." اما چه خوب شد که اسبت را گرفتند و پشت میز مدرسه ات نشاندند!
صدای تفنگ کیلومتری بیش نمی رود ولی آوازه قلمت جهانی شد
و حتی فراتر از این جهان...
تو به فرشته ها نامه نوشتی...
استاد!
تو نوری از امید را در دلم تاباندی٬ آنگاه که قلم به دستم دادی...
ممنونم استاد٬ ممنون
روحت شاد٬ یادت گرامی و راهت پر رهرو باد...![]()
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده
کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش
می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا
می کرد.
وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد
پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید
ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها
شود....
کشاورزی که
در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با
چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد!
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر
بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش
جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای
زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد
،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:
این زخمها را دوست دارم ، اینها
خراشهای عشق مادرم هستند...
تقدیم به وجود نازنین تمام مادران دنیاِِ
روز همه شون مبارک...
بهشت : آنجا که زن نیست
عقدنامه : سند بندگی مرد
طلاق نامه : سند آزادی مرد
حلقه نامزدی : حلقه ای که به جای گردن ، به دست می کنند
عروسی : شب وفات آزادی مرد
عاشق : کور چشم دار
محبّت : درختی که اگر هر شب آبیاری نشود خشک می شود
چک بی محل : بیوه ای که به نام دختر به مردی قالب می شود و مادرش هم پشت قباله باشد
مادر زن : کلمه ای که پشت انسان را به لرزه می اندازد
مادر! تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی و لباس رنج و محنت ما را پوشیدی، اینک، حریر محبت فرزندانت را بپوش و شربت شهد عشق آنان را بنوش. مادرم، در گرامی داشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت از ما، بر آسمان پرمهرت می آویزیم.
روزت مبارک باد.
.jpg)



آسمان را گفتم
مي تواني آيا
بهر يك لحظه ، خيلي كوتاه
روح مادر گردي
صاحب رفعت ديگر گردي
گفت نِي نِي هرگز
من براي اين كار
كهكشان كم دارم
نوريان كم دارم
مه و خورشيد به پهناي زمان كم دارم
*****
هجا می کنم نامت را م ا د ر به مانَند ِ گل ؛ نامَت هم زیباست مثل ِ زیبایی قلبَت , دلَت و مهرَت ... اصلاً می دانی چیست ؟ هر چه می نگرم فقط زیبایی ... زیبایی مَحض , مطلق ؛ هیچ می دانستی من عاشق ِ بوی تن ِ تو هستم ؟ هنوز هم شبهایی که با دلهره از خواب می پَرم و به آغوشَت می آیم همان بوی ناب ِ توست که مَست از آن به خواب می روم آغوشَت هم مقدس است... به مانند ِ دستهایَت , نگاهَت ؛ کاش می دانستی آن کودکی که گه گاهی در مَن شیطنَت می کند و خاطرَت را می رنجاند بودنش , نفس کشیدَنش ؛ با نفس های تو ؛ نبض می زنَد ... و عاشقانه دستان ِ پر مهرَت را بوسه باران می کنَد و بدان که تپشهای قلبَش با تپشهای قلب ِ توست که شماره می زَند... کاش ذره ای از محبت وجودَت را پاسخ گو بودم ؛ ای کاش ... تو لایق و سزاوار ِ بهترین هایی بهترینم مادرم « می پَ ر َ س ت َ م َ ت »![]()
تذکر!
از خانوم های محترمه تقاضا دارم که پس از خواندن این مطلب هیچگونه موضع خصمانه ای در قبال بنده اتخاذ نفرمایند زیرا منظور من به هیچ عنوان خانومهای کشور خودمان نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمیکردم؛
حسرت سوم: کاش شجاعتاش رو داشتم که احساساتام رو با صدای بلند بگم؛
حسرت چهارم: کاش رابطههام رو با دوستام حفظ میکردم؛
*حسرت پنجم: کاش شادتر میبودم.
بیایید به تمامی انسانهایی که میتوانیم کمکشان کنیم؛ حداقل اگر کمک از دستمان حارج است با زبان امیدش را به یاس تبدیل نکنیم.
...........................................................................................................................
کشاورزي فقير از اهالي اسکاتلند فلمينگ نام داشت.
يک روز، در حالي که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقي در آن نزديکي صداي درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد.
پسري وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد ميزد و تلاش ميکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگي تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، کالسکهاي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد. مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: ميخواهم جبران کنم شما زندگي پسرم را نجات دادي. کشاورز اسکاتلندي جواب داد: من نميتوانم براي کاري که انجام دادهام پولي بگيرم.
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشرافزاده پرسيد: پسر شماست؟ کشاورز با افتخار جواب داد: بله اشراف زاده گفت: با هم معامله ميکنيم.
اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهي کرد.
پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و ....