. . . چه كنم با غم چشمان باز ؟ !
نفس در قفس سينه سينه تلاطم بكند / كاش كه اين حرمله يك لحظه تجسم بكند / تير چه با ساقه ء گندم بكند /
آه چه مي شد كه سفيدي گلوگاه تو را گم بكند / به لبم امده جانم / كه اگر تير رها شد ز كمان /
مقصد او چيست ، دهان / يا كه عروق شريان / يا كه رگان / يا نكند قلب تو يك مرغِ پَر و بال زنان /
تير ، بين دَهنِ باز كمان مانده خودش / هم به عجب / اُف به رگ غيرت مردان عرب / طول قدِ طفل رباب است
حدود سه وجب / از چه سبب بود چنين فاجعه اي / باز بنازند به پاكي نسب / از چه سبب باز بنازند به اسم و
به لقب / تير از دور مي آيد / هدف از همه اعضاي تو بر فرض گلو / تير بزرگ است كجا ؟ /
از جهت طول ، و يا عرض گلو را بزند / از وسط حنجر تو قد تو را تا بزند / تير مي آيد كه سه تا شعبه در اين
نقطه ء زيبا بزند / ماهيِ قرمز شده / اي بركه ء تو سنگ شده / با ضربان ِ دل تو ، تير هماهنگ شده /
دست پدر باز شده / تُنگ شده تَنگ شده / رشته ء قنداقه تو قرمز پررنگ شده / زرد شده صورت تو /
گندم بي ساقه شده / تير گلو را زده با خون تو قنداقه شده / و پدر امده با هيچ جوابي / نه قراري و نه تابي /
نه به دستش علي اصغر ، و نه قطرهء آبي / چه حسابي ، چه كتابي / پاسخ اصغرتان داده شده اي قوم
حسابي / چه كند با غم چشمان ربابي ؟ !
« مهدي رحيمي »