چون عقابي پر كشيده
قامتش مثل الف اما كشيده / در ميان هيچ رويي ، اين قَدَر موزون خدا ، زيبايي خود را نچيده /
مثل سيبي كه تنش ، شمشير با دقت ، دو تا نيمه بريده / گوييا دست خدا يك بار ديگر احمد از نو افريده /
مصطفي و برگزيده / اين قَدَر ماند پيغمبر كه ديده ؟ / مثل آهو ، پيش چشمانِ پدر قدري چميده /
تا كه اذنِ كارزار از او رسيده / بر صف كفتارها چونان عقابي پَر كشيده / بس كه قلب دشمنانش را دريده /
تيغ انگشتِ عجب بر لب گزيده / تشنگي تاب و توانش را بريده / سوي بابايش دويده / چشمه ء انگشت نه ،
حتي زبان ِ خشكِ بابا را مكيده / عشق روحي تازه در جانِ علي اكبر دميده / بعدِ طوفاني به سمت لشگرِ
دشمن وزيده / مثل تسبيحي كه دستي از دو سو او را كشيده / اِرباً اِرباً گوييا محبوب جانش را خريده /
در ميان خون تپيده / هر كه آوازِ « جوانان بني هاشم » شنيده / سمت آن پيكر دويده / . . . مي رود بابا به
سمت خيمه ، اما قد خميده .
« مهدي رحيمي »
