نفسی دیگر نیست

بسته راهت را بغض

بی صدا می گریم

به خودم می خندم

اشک در چشمم نیست ، گونه هایم خشک است

اشک هم از من بیگانه جداست

به خودم می گفتم ، آن که با من هست تا آخر این قصه خداست

حال می پرسم اگر هست ، کجاست ؟؟

اگر اینجاست چرا من ز غم تنهایی ، تارم از پود جداست ؟؟

اگر اینجاست چرا گریه خشکم برپاست ؟؟

اگر اینجاست چرا روز و شبم بی فرداست ؟؟

آری ، جز خدا هیچ کسی اینجا نیست

به ظاهر منم و تنها من

از خودم تنهاتر

از همه دور و به غصه نزدیک

خسته از این قفس تنهایی

خسته از این شب و روز تاریک

نفسی دیگر نیست ، نفسی دیگر  نیست . . .

« علی خزامی پور »