گلایه
نفسی دیگر نیست
بسته راهت را بغض
بی صدا می گریم
به خودم می خندم
اشک در چشمم نیست ، گونه هایم خشک است
اشک هم از من بیگانه جداست
به خودم می گفتم ، آن که با من هست تا آخر این قصه خداست
حال می پرسم اگر هست ، کجاست ؟؟
اگر اینجاست چرا من ز غم تنهایی ، تارم از پود جداست ؟؟
اگر اینجاست چرا گریه خشکم برپاست ؟؟
اگر اینجاست چرا روز و شبم بی فرداست ؟؟
آری ، جز خدا هیچ کسی اینجا نیست
به ظاهر منم و تنها من
از خودم تنهاتر
از همه دور و به غصه نزدیک
خسته از این قفس تنهایی
خسته از این شب و روز تاریک
نفسی دیگر نیست ، نفسی دیگر نیست . . .
« علی خزامی پور »
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:16 توسط سالار
|