دو كاج
در كنار خطوط سيم پيام
خارج از ده دو كاج روييدند
ساليان دراز رهگذران آن دو را
چون دو دوست مي ديدند
روزي از روزهاي پاييزي ،
زير رگبار و تازيانه باد
يكي از كاج هاي به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا ،
خوب در حال من تأمل كن
ريشه هايم ز خاك بيرون است ،
چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با نرمي
دوستي را نمي برم از ياد
شايد اين اتفاق هم روزي
ناگهان از براي من افتاد
مهرباني به گوش باد رسيد
باد آرام شد ملايم شد
كاج آسيب ديده ي ما هم
كم كَمَك پا گرفت و سالم شد
ميوه ي كاج ها فرو مي ريخت
دانه ها ريشه مي زدند آسان
ابر باران رساند و چندي بعد
ده ما نا يافت كاجستان . . .. . .. .
( محمد جواد محبت )
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 10:18 توسط سالار
|