حسرت
مدتهاست آرزو دارم من و اینجوری
تو آغوشت بگیری و من
باور کنم که کسی هست
که بودنم، نفس کشیدنم،
گریه کردنم، غم و غصه هام و...
همه چیزم واسش ارزش دارم
اما افسوس که تو حسرتش
دارم می سوزم و میمیرم......
باران را در آغوش می گیرم
و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم
تو با آغوشی باز...
با آغوشی پر از نفس های پاییزی
به استقبالم می آیی...
و مرا تنگ در آغوشت می گیری
و یک نفس عمیق تو کافیست
برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:47 توسط آرزو دبیری
|