مدتهاست آرزو دارم  من و اینجوری

تو آغوشت بگیری و من

باور کنم که کسی هست

که بودنم، نفس کشیدنم،

گریه کردنم، غم و غصه هام و...

همه چیزم واسش ارزش دارم

اما افسوس که تو حسرتش

دارم می سوزم و میمیرم......

 

 

 

باران را در آغوش می گیرم

و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم

تو با آغوشی باز...

با آغوشی پر از نفس های پاییزی

به استقبالم می آیی...

و مرا تنگ در آغوشت می گیری

و یک نفس عمیق تو کافیست

برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت...