چقدر همه جا شبیه جهنم است

این نوارهای مغزی

مرا به یاد تکه های فراموش شده اجداد پشت ویترینم می اندازد

دیروز٬

سایه سیاهی دیدم

از من رو برگرداند

می بینی!

حتی مرگ هم از من رو برمی گرداند

چه برسد به تو!

که دیگر نامم را در فنجان قهوه ات نمی بینی

من٬

از دنیای مردگان با تو حرف میزنم

تو٬

که دیگر تابوتم را به اکراه روی شانه ات می گذاری

و دور می شوی در باد...

چقدر این اتاق بوی کافور می دهد

و چقدر

این غسال ها

آب را در دماغم می گیرند

من

سالهاست

پشت ویترین موزه ایران باستان نشسته ام

با لبخندی مضحک به تو

و به غسال هایی که پشت هویتی مجهول

مرا از حافظه تاریخ پاک می کنند

و من فراموش می شوم

این بارکه می آیی

برایم پماد سوختگی بیاور

چقدر دست و پایم می سوزد

و چقدرهمه جا شبیه جهنم است...

مرضيه انساندوست