بازهم خندیدم.


گفت: ”دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه


پنجِ وارونه به مینو می‌داد.“


آن‌قدَر خنده بَرَم داشت


که طفلک ترسید.


بغلش کردم و


بوسیدم و


با خود گفتم:


”بعدها



وقتی باریدنِ بی‌وقفه‌ی درد


سقفِ کوتاهِ دلت را خم کرد


بی‌گمان می‌فهمی


پنجِ وارونه چه معنی دارد.“


رفت و سیبی آورد


نصف کردیم.


دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می‌گفت:


”نکند یعنی یعنی همین نیمه‌ی سیب!؟“


تنِ آن نیمه، تبِ خواهش بود.


گاز زد.


خنده‌ی لب‌های خدا را چیدم.


خیره بر نیمه‌ی گندیده‌ی خود خندیدم...