...........داستان را از اینجا شروع میکنیم.......... یک روز بچه ای که یتیم پدری بود در دوران کودکی  مدرسه میرفت و مادر او یک چشم داشت. آن بچه از اینکه مادرش یک چشم داشت خجالت میکشید. یک روز یکی از کتاب های بچه در خانه مانده بود و مادر کتاب او را به مدرسه برد و بچه ها به او خندیدند. بچه بعد از برگشت به خانه از فرط عصبانیت به مادرش فحش میگفت و در آخر این جمله را گفت: (( الهی که بمیری و باعث عابرو ریزی من نشوی )) .. ولی مادر فقط به او میخندید و ناراحت نمیشد. بعد از گذشت سالها بچه در شهر دیگر دانشگاه قبول شد و رفت. مادر پول برای او میفرستاد ولی بچه ناانصاف یک بار به دیدن مادر نمی آمد ولی مادر بازهم پول برای او میفرستاد. تا اینکه او در دانشگاه کارمند شد و ازدواج کرد و به همسرش برای اینکه پیشش خجالت نکشد گفت: پدر و مادرم مرده است. بعد گذشت سالها او استاد ورییس دانشکده شد و برای سخنرانی به دانشگاه شهر خودش دعوت شد. ناگهان به فکرش رسید حالا که تنها آمده بگذار به مادرم سر بزنم ولی با کمال تاسف زن همسایه گفت: مادرت فوت کرده ولی این نامه را برای شما پیش من امتنت گذاشته بفرما.... پسر باز کرد محتوای نامه: پسرم ببخشید که من باعث شرمندگی شما در جمع میشدم ولی داستان این است که تو در بچه گی بر اثر یک حادثه یک چشمت را از دست دادی و من مادر تاب آن را نداشتم پس یک چشمم را با عمل پیوند به چشم نابینای تو زدند و من یک چشم شدم. حلالت میکنم خدا پشت و پناهت...... پسر در سر مزارش بر سرش میزد و ...... این عید بر تمام مادرها مبارک