حرص میزنم برای پر کردن قفسه های یخچال  ، خریدن لباس های پشت ویترینی ، زدن عطرهای جدید ، خوردن بستنی ، کارامل ، نوشابه های رنگارنگ ، شیرینی های تازه و ... . می ترسم دنیا تمام شود و چیزهای خوبش را از من بگیرد. می ترسم نسل شمع ها و عودها منقرض شود. می ترسم سی دی های جدید دیگر بیرون نیاید . می ترسم از قافله عقب بمانم . دلم شور می زند. دلم شور ندیدن را می زند. خیابان هارا می گردم . از هر ویترینی چیزی سهم من است و از هر مغازه ای ، جنسی. می ترسم زندگی و اتفاقاتش تمام شود و من از روی حواس پرتی نفهممش. دور و برم را نگاه می کنم . به قفسه لبریز شده از کتاب های خوانده نشده و عطرهای استفاده نشده . بعد می بینم ، دهانم از چشیدن خسته است و پایم از رفتن و دستم از خرید کردن. غمگین شدنم را از روزهایی دارم که زیاد دنبال زندگی دویده ام. خسته می شوم از این همه دویدن و نرسیدن. حتی از اینکه خسته ام ، خسته شده ام ! دیگر هیچ چیز تازه ای به چشمم تازه نیست . چشم هایم آنقدر دیده که حالا دیگر ، دلش نمی خواهد ببیند. دلم سیر شدن و خسته نشدن و طعم ارامش می خواهد . . . تو چی ؟؟!!  

                                                                 ( مجله آفتابگردون )