بهلول گفت:

-آری.بگو در همین جا آتش بیفروزند و تابه ای بر آتش نهند تا خوب سرخ شود.

به فرمان خلیفه غلامان آتش افروختند و چنانکه بهلول گفته بود تابه ای بر آتش نهادند تا خوب داغ شد.

آن گاه بهلول گفت:

-من با پای برهنه روی تابه می ایستم و خود را معرفی میکنم و آنچه کرده ام  وخورده ام و پوشیده ام بیان میکنم.تو نیز پس از من چنین کن.

پس بهلول با پای برهنه بر تابه داغ ایستاد و گفت:

-بهلول و خرقه و نان جو و سرکه!

و بدون اینکه پایش بسوزد بی درنگ پایین آمد.

نوبت به هارون رسید اما چون خواست القاب خود را ذکر کند بواسطه طول کلام و وقت طولانی پایش بسوخت و بیفتاد.بهلول گفت:

-سوال و جواب قیامت نیز به همین طریق است.آنانکه در این جهان درویش بودند و از تجملات دنیوی بهره ای نداشتند آسوده میگذرند و آنانکه پای بند تجملات بودند به مشکلات گرفتار می آیند....