زندگی ( شعر )
گــــــــــر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟
بدو گویم که چون میترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بیدلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چارهای جز زیستن بود
من اینجا میهمانی ناشناسم
که با ناآشنایانم سخن نیست
حدیثم را کسی نشنید نشنید
درونم را کسی نشناخت نشناخت
بر این چنگی که نام زندگی داشت
سرودم را کسی ننواخت ننواخت
برونم کی خبر داد از درونم
که آن خاموش این آتشفشان بود
نقابی داشتم بر چهره آرام
که در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عیب از دیدهی توست
جهان را به چه میبینی که زیباست
ندانم راست است این گفته یا نه
ولی دانم که عیب از هستی ماست
چه سود از تابش این ماه و خورشید
که چشمان مرا تابندگی نیست
مرا دیگر نشاط زندگی نیست
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 4:53 توسط سالار
|