روزی به رهی دخترکی بود خفن

چون کبک خرامان قدمی روی چمن

صد جور مکمل به رُخش مالیده

از عزت نفس ، سر به سما ساییده

یک مانتو به تن داشت چه گویم از آن

از چهار طرف کوته و تنگ و چسبان

بر روی سرش روسری ای بود عجیب

طولش به گمانم نرسد نیم وجب !

شلوارکی برمودایی هم بر پا داشت

آنجا که نباید بشود پیدا ، داشت

آهسته به او گفتمش ای یار عزیز

ای دختر خوب و پاک و محجوب و تمیز

این چیست به تن کرده ای و نیست لباس

آراستگی یه چیز و مُد چیز جداست

با عشوه بگفت پاسخم او با این حرف

اصلاح نموده ام ز الگو ، مصرف

گر نیت صرفه جویی داری ای زن

اصلا نکن این لباس را هم بر تن