داستان آموزنده
روزی مردی فقیر و تهی دست از کنار
مغازه ای که صاحب آن در حال پختن غذایی خوشمزه و لذیذ بود میگذشت که از فرط
گرسنگی رفت و نزدیک دیگ شد ولی چون پولی نداشت فقط کنار دیگ ایستاد و از
بوی غذا لذت برد . وقتی خواست آنجا را ترک کند مغازه دار مانع رفتنش شد و
گفت پولش را بده ! مرد فقیر گفت چه پولی بدهم ؟ مغازه دار گفت : آمده ای از
غذای من بو کرده ای و باید پولش را بدهی !!! در همان هنگام بهلول که از
آنجا میگذشت از مرد فقیر ماجرا را پرسید و مرد ماجرا را برای بهلول تعریف
کرد !
بهلول هم از مغازه دار پرسید چند سکه میشود ؟
مغازه دار گفت 2 سکه !!! بهلول هم سکه ها را از جیب خود درآورد و بر زمین انداخت و دوباره برداشت و در جیبش قرار داد ، مغازه دار گفت : پس چرا سکه ها را نمیدهی ؟ بهلول گفت : از غذای تو فقط بوی آن نصیب این مرد شد ، پس از سکه های من هم فقط صدایش به تو میرسد !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:56 توسط محسن تسلیمی بناب
|