شعر
سرنوشت ریشه ها را
تیشه ها
به خواب های مدور یک درخت سپردند
و ما ایمان می آوریم
به آفتابگردان هایی که غروب می کنند
انارهای زخمی
نیمرخ زنان فراموش شده ی سرزمین من هستند
که به حافظه ی بادها سپرده شده اند
من
آنقدر پرم
که می توانی پلی بزنی
رد شوی از من
رد شوی از دنیا
رد شوی از خدا
بگذار جهان رد پاهای تو باشد
این دنیا پر از خرگوش های سفیدی است
که لانه ای جز برف ندارند
بغض این انارها آن قدر بزرگ است
که در گلوی عالم جا نمی شود
و من به جای تمام مردم شهر
خون می گریم
مردان سرزمین من
در فنجان های قهوه زندانی می شوند
باد تند می وزد
زنان سرزمین من
نیمرخ می شوند.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ ساعت 13:46 توسط سالار
|