دیشب با خدا دعوایم شد ....
با هم قهر کردیم .....
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ......رفتم گوشه ای نشستم ....
با هم قهر کردیم .....
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ......رفتم گوشه ای نشستم ....
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد .....
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت :
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد!!!
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت :
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ ساعت 20:42 توسط یعقوب عبدی
|