گاهی دلم میگیرد
از آدمها، از بی انصافی ، از کج فهمی؛
از اینکه تورا با عینک خودشان نگاه می کنند نه با چشم های حقیقت بین.
از اینکه تو در تنهایی شب و بی فروغی روزهایت دست و پنجه نرم می کنی و دیگران لپ های گل انداخته از تب حسرت را می بینند و فکر می کنند چه روزگار خوشی داری و برای دیدن عزیزت سرخاب کرده ای.
دلم می گیرد وقتی از تلخی لحظاتت لبخند می زنی و به بی ارزشی این زندگی می خندی و دیگران به دل خوش نداشته ات و روی گشاده ات حسرت می وزرند که آرزو می کنند جای تو باشند، که شاید حتی تصور جای تو بودن در مخیله شان هم نگنجد.
دلم میگیرد که تو درحسرت عشقی و آنها از برق خیسی چشمانت، خیال می کنند در دوری از یارت در هجرانی غافل از اینکه تو غم پرمعنادارتری داری.
دلم میگیرد وقتی بی چشم داشت محبت می کنی و میبینی دیگران خود را مستحق آن می بینند نه مهربانی و بخشندگی تو.

آری
دلم می گیرد گاهی.
دلم می گیرد و پای رفتن ام را سست می کند اما
باید عبور کرد، من در انتهای این تاریکی روزنه ی نوری می بینم.
شاید کلبه ای امن در انتظارم باشد و یا برق یک شی بی ارزش که تله ای برای انحراف من از مسیرم است.
باید عبور کرد تا روشنایی حقیقت بر ظلمت سیاهی فارغ شود.