* اگر سکوت کرده ام به روی زندگی ، به پای خوب بودنم نگذار ! روزگار با ضربه هایش مرا لال کرد . . .

فقط گَه گُداری لبخند میزنم که بداند هنوز هم مقاومم برای ضربه هایش . . .

* از چوپان پیری که دیگر توان چوپانی نداشت پرسیدند : چه خبر ؟ با لحن تلخی گفت : گرگ شده ، آن بره ای که نوازشش می کردم .

* به کسانی که به شما حسودی می کنند احترام بگذارید ! زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنان هستید .

* چه دنیای ساکتی ! دیگر صدای تپش قلبها غوغا نمی کند ، بی گمان همه شکسته اند ! امیدوارم هیچ وقت قلبت نشکنه .

* خدایا ! این « قسمت » کجاست ، که نوبت که به من میرسد می گویند : نیست !

* فقط می خواهم آرام باشم . میگذارم زندگی خودش به پیش برود ، وقتی نه تولد دست من است و نه مرگ . وقتی روزی را از آسمان ها می فرستند و در روی زمین نباید آنرا جُست .

* دلگیرم از مرغهایی که دانه خوردنشان پیش ما بود و حالا برای دیگران تخم می گذارند ، رفتند ولی می دانم روزی بوی کباب شدنشان به مشامم میرسد .

* گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم ! آرام و آسوده ! مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است .

* نیایش و دعای بعضی از ما با خدا و درخواست از او برای حضور در زندگیمان مانند شیطنت بچه هایی است که در میزنند و فرار می کنند.

* رسیدم به حس برگی که میداند از هر طرف باد بیاید سرانجامش افتادن است .

* سوت پایان را بزن !  صداقت من حریف هرزگی این زمانه نمی شود ، قبول میکنم باخت را . . .

* روی بالشی که از پَرِ « مرگ » پرنده ها پُر است ، نمی توان خواب « پرواز » دید .

* مدتی است فکرم درد می کند ، دکترها می گویند توده ای از حرفای نگفته در سر دارم .

* نمی دانم کجاست و چگونه میگذرد ؟   چند وقتی است از حالم بی خبرم .

* کاش در کودکیمان می ماندیم !!! جایی که تنها تلخی زندگیمان ، شربت تبمان بود . . .

* کاش فاصله ها مثل سیاهی مداد بودند تا وقت دلتنگی آنها را پاک می کردیم !

مترسک را دار زدند به جرم دوستی با گنجشک ، که مبادا محصول مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد و چه راست گفت شاعر      « قحطی عاطفه » است .

* می گویند شاد بنویس ، نوشته هایت درد دارند ! و من یاد مردی می افتم که با کمانچه اش گوشه خیابان شاد میزد اما با چشمهای خیس !

* دردها آب دیده ام کرده اند ، آنقدر درد می کشم ، که پاک از یاد برده ام من هم یک کودکم که مثل تمام کودکهای دنیا محبت می خواهم . . .

* در کوچه پس کوچه ها . . . گربه ای با نگاهی پُر از درد . . . از من پرسید : غریبه ای ؟ گفتم : آری . گفت : فرار کن . . . اینجا جای تو نیست . . . جایی که مرا با سنگ میزنن ، تو را گردن می زنند . . . ! ! !

* لباس هایم که تنگ می شدند ، می بخشیدم به این و آن . . . ولی حالا دلِ تنگم را چه کنم ؟ ! ؟

* چه کلمه ی مظلومی است « قسمت » ، تمام تقصیرهای ما را گردن می گیرد .

* خدایا یک مرگ بدهکارم و هزاران آرزو طلبکار . . . خسته ام . . . یا طلبم را بده یا طلبت را بگیر .