پیرمرد دستان لرزان خود را بر آسمان داشت و با چشمان اشک آلود زمزمه ای میکرد .

به آهستگی به او نزدیک شده و به دعای او گوش دادم . او با خود می گفت :

« خدایا گناهانم را فراموش کن آنگونه که دعاهایم را فراموش میکنی » .