دعای پیرمرد
پیرمرد دستان لرزان خود را بر آسمان داشت و با چشمان اشک آلود زمزمه ای میکرد .
به آهستگی به او نزدیک شده و به دعای او گوش دادم . او با خود می گفت :
« خدایا گناهانم را فراموش کن آنگونه که دعاهایم را فراموش میکنی » .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:0 توسط سالار
|