خوش آمدی
این چشم ها به خاطر تو بیدار مانده اند و تمام خواب های زندگی شان را در بیداری دیده ، و رفته اند تا دنیاهایی که تو در گوشم زمزمه
کرده ای .
من نمیدانم از کدام سمت ، با کدام آفتاب ، از کدام مشرق طلوع کرده ای ، ولی از تو می خواهم سراپا چشم شوی و نگاه کنی به من ،
به چشم های من که حتی در تمام فصل های نیامده هم بارانیت بوده اند . مثل همین دیروزهای خیس ، که رفته اند و گم شده اند در غبار.
گم شده اند در مِه ، در گردباد .
امروز به خانه من آمده ای ، با دلی که دستی بر آب دارد و دستی بر آسمان .
به خانه من آمده ای ، به خانه ای که سالهاست به امید آمدنت آب و جارو کرده ام ، و به احترام تو هر روز می ایستم کنار این در ،
که فقط به سمت تو و خورشید باز است .
به خانه ام خوش آمدی ، یا نه ، به خانه ات خوش آمدی ؛ این را دلم می گوید که همیشه برایت تنگ است . این را دلم می گوید
که خاستگاه خداوند است ، دلم که تو از هر کجا که آسمان را شروع کنی در گوشه ای از ان ، که قلب جهان است ، فرود می آیی
و سرشاریت آسمان را شرمنده می کند.
مرا ببخش . این خانه کوچک است ، مرا ببخش این خانه آنقدر بزرگ نیست که شرمنده ات نشوم ، اما گرم است ، اما مال
خودمان است ، اما انتظار تو را می کِشد . این خانه به اندازه آسمان نیست ، ولی به اندازه دلمان وسعت دارد . این خانه ، خانه توست
و این دل تنها برای تو می تپد . پس : « کرَم نما و فرود آ که خانه ، خانه توست » .