میگفت:

-چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که 20 پنس اضافه را برگردانم یا نه؟آخر سر بر خودم پیروز شدم و 20پنس اضافه را پس دادم و گفتم :

-آقا این را زیادی دادی...

گذشت و به مقصد رسیدیم.موقع پیاده شدن،راننده سرش را بیرون آورد و گفت:

-آقا!از شما ممنونم.

پرسیدم:

-بابت چی؟

گفت:

-میخواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم.اما هنوز کمی مردد بودم.وقتی دیدم سوار ماشین شدید،خواستم شما را امتحان کنم.با خودم شرط کردم که اگر 20 پنس را پس دادید فردا بیایم.فردا خدمت میرسیم!

تعریف میکرد:"تمام وجودم دگرگون شد،حالی شبیه غش به من دست داد!من مشغول خودم بودم در حالیکه داشتم تمام اسلام را به 20 پنس میفروختم!!!" 

(من منم؟امیررضاآرمیون)