آزادی.
فقط یکی از آنها شاد به نظر میرسید و زیر لب آواز میخواند.او حتی با وجود تازیانه ی نگهبان هم،دست از خواندن برنداشت.
شاه با تعجب از او پرسید:
-ای مرد!چطور میتوانی با این وضعیتی که داری،احساس شادی و شعف کنی؟ما که آزادیم همانند تو احساس شادمانی نمیکنیم!!!
برده جواب داد:
-چرا شاد نباشم؟شما فقط پاهای مرا به زنجیر کشیده اید،اما قلب و روح من آزاد است و کسی نمیتواند آن را به بند بکشد.
شاه فورا دستور داد:
-این مرد را آزاد کنید!!زنجیر کردن او بیهوده است!!
(من منم؟،امیررضاآرمیون)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:37 توسط بهامین
|