فقط یکی از آنها شاد به نظر میرسید و زیر لب آواز میخواند.او حتی با وجود تازیانه ی نگهبان هم،دست از خواندن برنداشت.

شاه با تعجب از او پرسید:

-ای مرد!چطور میتوانی با این وضعیتی که داری،احساس شادی و شعف کنی؟ما که آزادیم همانند تو احساس شادمانی نمیکنیم!!!

برده جواب داد:

-چرا شاد نباشم؟شما فقط پاهای مرا به زنجیر کشیده اید،اما قلب و روح من آزاد است و کسی نمیتواند آن را به بند بکشد.

شاه فورا دستور داد:

-این مرد را آزاد کنید!!زنجیر کردن او بیهوده است!!

(من منم؟،امیررضاآرمیون)