فرزند عزیزم
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی ، اگر هنگام غذا خوردن لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم
لباس هایم را بپوشم ، اگر صحبت هایم نکراری و خسته کننده است ، صبور باش و درکم کن . یادت بیاور
وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت رو عوض کنم . برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم . . . .
وقتی نمی خواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن .
وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز سؤالاتی میکنم ، با مسخر به من ننگر .
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده و عصبانی نشو .
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده . . .
همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برداشتی . . . .
زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو . . .
روزی خود می فهمی .
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو .
یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم .
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم .
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 23:35 توسط سالار
|