قهوه ات را بنوش و باور کن  من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکراری ست

یک نفر از غبار آمد  و زد زخم های همیشه بر بالم

باز در جمع تازه ی اضداد  حال و روزی نگتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم  هم نمی دانم از چه می نالم

راستی در هوای شرجی هم  دیدن دوستان تماشایی است

به غریبی قسم نمی دانم  چه بگویم جز اینکه خوشحالم

دوستانی عمیق آمده اند  چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز  من به باغ کمالشان کالم

چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام   دوست دارند دوستان لالم

تنهایی ام را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را

بر سفره رنگین خود بنشانمت  بنشین غمی نیست

حوای من  بر من مگیر این خودستایی را

که بی شک تنها تر از من   در زمین و اسمانت ادمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد ، در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه فقط یک لحظه  خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی  در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم  ز چشم شهر ، آن را

در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر ، اگر چه

اینک به گوش انتظارم  جز صدای مبهمی نیست