شعر حمید مصدق که یادتونه : « تو به من خندیدی و نمی دانستی ، من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم . . . .»
جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق هم که یادتونه : « من به تو خندیدم ، چون که میدانستم ، تو به چه دلهره از
باغچه همسایه سیب را دزدیدی . . . . »
و اما پاسخ زیباتر جواد نوروزی به حمید و فروغ :
دخترک خندید و . . .
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست ،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم ،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم ،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود . . .
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت :
او یقینا پی معشوق خودش می آید !
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :
یقینا پشیمان شده بر می گردد !
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ، ولی ذراتم ،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند :
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت . . . ! ! !