الهی!

عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

الهی!

مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.

کریما!

گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،

بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟

تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.

الهی!

حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟

الهی!

همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.