یه خاطره ...

یه بار امتحان اصول و نظریه های مربی گری داشتیم  ... یادش بخیر!!

 منم طبق معمول میخاستم شب امتحان بخونم و کلی برنامه ریزی فشرده ک فرداش ساعت ۱۴:۰۰برم امتحان بدم ! غافل ازینکه اینجانب برنامه رو اشتیاه چک کرده بودم و وقت برنامه یه ۳ـ۴ ساعتی اختلاف داشت و بایستی ساعت ۱۰و نصف میرفتم سر جلسه امتحان !!!

همینجوری تو خوابگاه دراز کشیده بودم و تقریبا نصف کتاب رو تموم کرده بودم  که ناگهان :::

مقدس سالاری پور  زنگ زد ... الو سلام دلشاد کجایی ؟؟؟ منم طبق معمول با اون حالت بیخیال و قهقه های به قول بچه ها منحصر به فرد ... خوابگام تو کجایی ؟؟؟  پسر مگه تو امتحان نداری؟؟؟ چرا یه دونه دارم ؟؟؟ چی داری ؟؟؟ خوب اصول نظریه ؟؟؟

مگه با استاد محرم زاده نداری ؟؟؟ خوب چرا ؟؟؟

پاشو زود خودتو برسون دانشکده ک داره دیر میشه؟؟؟ راست میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

تلفن قطع میشه و شلوار هم اتاقیم رو اشتباهی میپوشم و یه تاکسی سرویس نزدیک خوابگاه مطهری ب اسم ۶۰۰۰ بود سری خودم رو رسوندم اونجا و ( خدا وکیلی راننده یعنی همین ... از نوع شوماخر) ربع دقیقه رسوند دانشکده !!!

سر کلاس ک رفتم همه زدن زیر خنده البته بعضیاشون دزدکی ک خجالت نکشم!!! همون موقع که مقدس زنگ زده بود بچه ها فهمیده بودن که خواب موندم و البته در غیاب بنده هم خندیده بودن روحم شاد !!!

استاد اونجا نشسته بود و طبق معمول با همون ابهت همیشگیش !!!

۱۵ دقیقه بخاطر شما معطلیم !!!نا گفته نماند ...  استاد خودشم دیر اومده بود !!!

خدا وکیلی دوست خوب یعنی مقدس سالاری پور!!!   اگه اون نبود ۲۵ صدم میشدم ...

از همینجا میبوسمت مقدس عزیز ... خوب به دادم رسیدی ...

البته تو نظر سنجی های کلاسمون هم جزو بهترین دوستاو صادق ترینشون بود ها !!!

هیچ وقت فراموش نمیکنم !!!