دوره گرد
ياددارم يك غروب سرد سرد،
مي گذشت ازكوچه مادوره گرد،
دوره گردم كهنه قالي مي خرم،
دسته دوم جنس عالي مي خرم،
كاسه وظرف سفالي مي خرم،
گرنداري كوزه خالي مي خرم،
اشك درچشمان باباحلقه بست،
عاقبت آهي كشيدبغضش شكست،
اول سال است ونان درسفره نيست،
اي خداشكرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوش مارابرده بود،
اتفاقامادرم هم روزه بود،
خواهرم بي روسري بيرون دويد،
گفت:آقاسفره خالي مي خريد؟!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ساعت 18:49 توسط مدیر وبلاگ
|