کمند حادثه
مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک شد بر فراز نخلی آسیمه سر همی
چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی
گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخ بودش به زیر و مار سیه بر زِبَر همی
نه پای آن که دید ز آن جایگه فرود نه جای آن که ماند بر شاخ بر همی
خود را درون دجله فکند از فراز نخل کز مار گرزه وا رهد و شیر نر همی
بر شط فرو نیامده آمد به سوی او بگشاده کام جانوری جان شکر همی
بیچاره مرد ز آن دو بلا گر چه برد جان درماند عاقبت به بلای دگر همی
از چنگ شیر رست وز چنگ قضا نرست القصه گشت طعمه ی آن جانور همی
جادوی چرخ چون کند آهنگ جان تو زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی
کام اجل فراخ و تو نخجیر پای بند دام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی
ور ز آن که بر شوی به فلک همچو آفتاب صیدت کند کمند قضا و قدر همی
« رهی معیری »