آرزو
زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به يك چراغ روغني قديمي برخورد كرد و ديد كه خاك و خاشاك زيادي رويش نشسته بود . زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد كه ناگهان يك غول بزرگ از آن بيرون آمد .
زن پرسيد : حالا ميتونم 3 آرزو بكنم ؟؟ غول جواب داد : خير ! زمانه عوض شده و به خاطر مشكلات اقتصادي جهان ، بيشتر از يك آرزو صرف ندارد . حالا بگو آرزوت چيست ؟
زن گفت در اين صورت مايلم در جهان صلح برقرار شود ؛ بعد از جيبش يك نقشه جهان بيرون آورد و گفت : نگاه كن ، اين نقشه را ميبيني ؟ اين كشورها را مي بيني؟ مي خوام جنگشون تموم بشه . غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : اشتباه گرفتي خانوم . من اينقدرها كه فكر ميكني قدرت ندارم . نمي تونم كاري كه گفتي انجام بدم . زن مقداري فكر كرد و بعد گفت : ببين ، من هرگز نتوانستم مرد و همسر دلخواهم را پيدا كنم ؛ مردي كه عاشق باشدو دلسوزانه برخورد كند ؛ مردي كه بتواند غذا درست كند و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشد . مردي كه فقط فوتبال نگاه نكند ، ساده تر بگم ، يك شريك زندگي خوب مي خوام ، غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : آن نقشه لعنتي را بده دوباره يك نگاهي به آن بياندازم !!!