من و سهراب نوشتیم از درد
من در این کلبه ی آرام نوشتم : سهراب !
چشم ها را شستم ،
جور دیگر دیدم :
آسمان مال تو بود ،
چون تمامش آبی است !
آسمان در این جا
تیره و ظلمانی است !
سهراب بیا تا من هم
از نگاه تو جهان را بینم :
از دو چشمان تو شاید سهراب ،
آسمان آبی بود ،
سرزمین سبز ، هوا عالی بود .
آن زمان ظلم نبود ؟
آن زمان را گویم :
-که زمین سبز ، هوا آبی بود -
آن زمان ای سهراب ،
جنگ در کار نبود ؟
در جواب طلب آزادی ،
زور و تزویر و کمی سنگ نبود ؟
تو بگو ای سهراب ،
در زمان های قدیم ،
آن زمان که دریا ...
رو به ساحل می رفت ؛
موج در کار نبود ؟
"آسمان مال من است
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید"
کمی ساکت سهراب ،
بنشین ،گوش بده :
آن زمان که همه جا سبز ،
هوا آبی بود ؛
دل بیچاره ی تو تنگ نبود ...
اگر اکنون سهراب ؛
حرفی از حق بزنی ،
آسمانت مشکی است !
وعده ی دیدارت ،
چال هایی ابدی است !
آسمان ، دشت ، هوا مال تو بود.
چون تو بودی و هوا
...و تو بودی و زمین!
ولی اکنون سهراب ؛
"همه چی قیمت جان است بدان
همه چی بابت نان است بدان"
جان مردم ارزان ،
نان مردم از جان ...
تو اگر ای سهراب ،
جان دیگر یابی ؛
...و بخواهی بنویسی از عشق
بنویسی از یار ،
و بگویی که زمین مال من است ...
شک ندارم خود نیز ،
خنده ات می گیرد!
آن زمان جای نشستن بر بام ،
و نوشتن از عشق ،
نعره گون می گفتی :
آسمان مال شما...
درد من آزادی است !!
علیرضا مرندی