پسر جوان وارد کافی شاپ شد . بی آنکه به اطرافش نگاه کند ، رفت و در دنج ترین جا نشست . سرش درد می کرد ، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست . تذکرها و نصیحت های پدرش هر روز بیشتر می شد .

-پسر ، این طوری لباس نپوش ، این طوری راه نرو ، موهات رو درست کن ، به دختر مردم نگاه نکن . . .  .

گارسن کنار میزش ایستاد و گفت : آقا چی بیارم ؟

همین که چشمانش را باز کرد  ، پدرش را دید که کنار دختر جوانی نشسته و انگشتری در دستش می کند .

پسر آهسته گفت : کمی صداقت !