روباه و زاغ بندرعباسی
زاغکی بر درخت نخلی ، فلافل
می خورد ..... روبهی آمد و گفت : وُلِک چه بالی , چه دُمی ,
عجب عینک ری بنی ..... دِمِت گَرم کا , مشکی رنگ عشقه , یِه
دِهَن برامون بُخون ..... زاغ فلافل را زد زیر بِغَلِش و گفت :
مُو خودُم کلاس دومُم دَهَن سیرویس
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:8 توسط سالار
|