آبی ، خاکستری ، سیاه
. . . وای باران ؛
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست
*
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم ،
که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم ،
و ندایی که به من می گوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است . . .
« حمید مصدق »
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 21:32 توسط سالار
|