آرزو داشتم که در روزی از آن روزهای زیبای خدا

همه دوستان و خویشان را برای جشن دامادی تو

من صد لبخند خبر از روز زیبایی دهم

زیر پایت گل بریزم

کوچه را آذین ببندم

می بنوشم ، تا سحر گاهان بخندم

و نمی دانستم

که چو تقدیر قلمی تیره به دستش گیرد

آرزوهای خوشم را همه بر باد دهد

و به روزی که از آن روزهای غمگین خداست

همه دوستان و خویشان را

برای کوچ زود هنگام تو

من به صد افسوس خبر از روز غمگینی دهم

بر مزارت گل بریزم

کوچه را هجله ببندم

غم بنوشم ، تا سحر گاهان بگریم

« مهین امیری »