امید
آرزو داشتم که در روزی از آن روزهای زیبای خدا
همه دوستان و خویشان را برای جشن دامادی تو
من صد لبخند خبر از روز زیبایی دهم
زیر پایت گل بریزم
کوچه را آذین ببندم
می بنوشم ، تا سحر گاهان بخندم
و نمی دانستم
که چو تقدیر قلمی تیره به دستش گیرد
آرزوهای خوشم را همه بر باد دهد
و به روزی که از آن روزهای غمگین خداست
همه دوستان و خویشان را
برای کوچ زود هنگام تو
من به صد افسوس خبر از روز غمگینی دهم
بر مزارت گل بریزم
کوچه را هجله ببندم
غم بنوشم ، تا سحر گاهان بگریم
« مهین امیری »
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:48 توسط سالار
|