هر طرف بود محشري بر پا

ماجرایی که شرح نتوان کرد

همه جا هاي و هوي تبلیغات

همه اندر رقابتند و نبرد

این طرف یک قبیله ي ریشو

آن طرف یک عشیره ي بی درد

در تحیر از این همه غوغا

گشته بر پا از آن هیاهو گرد

ناگهان دختري نکو منظر

زان میانه بسوي من رو کرد

قد بلند و سپید روي و ظریف

طاق ابروش دام می گسترد

گفت : آقا خبرنگارم من

تو که را انتخاب خواهی کرد؟

من بیچاره ي ندید بدید

باختم قافیه چو بازي نرد

زان همه خوشگلی و طنازي

نفسم حبس گشت و رویم زرد

آتشی در درون من افتاد

عشق چون قله من چو کوهنورد

گفتم ار انتخابات آزاد است

من تو را انتخاب خواهم کرد!!