عشق
گر کنی یک چند یاد روی گل از لطافت پر شو یا ز بوی گل
ور به فکر بلبل دستان سرای دل سپاری ناله گردی و نوای
لیک در جانِ محبّت پیشه ات چون شود سرگرم عشق اندیشه ات
آنچنان گیرد سراپای تو را کز تو هم خالی کند جای تو را
جسم و جانت جمله دیگرگون شود تن همه دل گردد و دل خون شود
شهد گردد در مذاقت زهرِ ناب شادمانی غم شود ، راحت عذاب
آفتِ جان و دل و دین است عشق ای خریدار بلا این است عشق
« رهی معیری »
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:12 توسط سالار
|