لحظه ای زندگی
به جای خالی ات نگاه می کردم که . . .
دلتنگی امد و گفت : روز به خیر
من هم دعوتش کردم به یک لیوان چای
نگاهش میکنم ، نگاهم می کند
حرفم را خوب می فهمد نمی دانم . . . شاید من حرفش را . . .
از همه مهمتر خوب تر از تو
آخرین جرعه چایم را می نوشم البته همراه با دلتنگی . . .
دستان هم را می گیریم تا کمی قدم بزنیم
او با شادی می رود و من . . . با دلتنگی
احساس بینهایت خوبی دارم که یک نفر کنارم بود و شاد شد
از همه مهمتر بیشتر از او
با هم قدم می زنیم که تو را می بینیم
خنده چادر می زند روی لبهایم و شادی می پرد در آغوشم
می گویی : موافقی بنشینیم
من هم با نهایت وجود می پذیرم
دلتنگی اشک می ریزد
مطمئنم بسیار کسانی هستند که دعوتش
می کنند به یک لیوان چای . . .
باز احساس خیلی خوبی دارم که یک نفر هنگام
جدایی از من گریست
از همه مهمتر بیشتر از او
می گویی چیزی شده ؟
می گویم : نه تنها می خواستم بگویم چه سرنوشتی
را رقم زده است بودن و نبودنت برای همه از همه
مهمتر برای من
می گویی : همین . . . بگذریم ، از دیدنت خوشحال شدم
( من که از چشمانت خواندم )
می روی و با خودت می بری خنده و شادی هایم را
دلتنگی اشکانش را پاک می کند می خندد و می خندد
پشیمانی را معرفی می کند ، من هم هر دو را
می پذیرم با تمام وجود
با هم می رفتیم که شادی میهمان ناخوانده
می شود روی لب هایم
حاصلش می شود یک آرزو :
امیدوارم هیچ گاه اشک نریزند شادی هایت .
« اناهیتا پورکریم »