شایسته ی آغوش
یاری که مرا کرده فراموش تویی تو
با مدعیان گشته هم آغوش تویی تو
صد بار بنالم من و آن یار که یک بار
بر ناله ی زارم نکند گوش ، تویی تو
ما زهره و خورشید به یک جای ندیدیم
خورشید رخ و زهره بنا گوش ، تویی تو
در کوی غمت خوار منم زار منم من
در چشم دل نیش تویی نوش تویی تو
ما رند خرابیم و تویی دیر خرابات
ما اهل خطاییم و خطا پوش تویی تو
مدهوش و مستی نه گناه دل زار است
چون هوش ربای دل مدهوش تویی تو
خون میخوری و لب به شکایت نگشایی
همدرد من ای غنچه خاموش تویی تو
صیدی که تو را گشته گرفتار ، منم من
یاری که مرا کرده فراموش تویی تو
آغوش رهی بهر تو خالی چو هلال است
باز آی که شایسته ی آغوش تویی تو
« رهی معیری »