رحیل
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میندیش گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سنجد که براین موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهیست دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
« ه . الف . سایه »
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:18 توسط سالار
|