چند رباعی از اوحدی مراغه ای
شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت بر آتش غم خندهزنان شاد بسوخت
من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت
********
این فرع که دیدی همه از اصلی خاست در ذات خود آن اصل نه افزود و نه کاست
زان روی دو چشم داد و یک بینی حق تا زان دو نظر کنی یکی بینی راست
***********
ای دوست، کنون که بوی گل حامی ماست زاهد بودن موجب بدنامی ماست
فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش بیبادهٔ خام بودن از خامی ماست
**************
در سینه ز دست دل جگر تابیهاست در دیده ز تاب سینه بیخوابیهاست
ای دیده، بریز خون این دل، که مرا دیریست که با او سر بیآبیهاست
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:4 توسط یعقوب عبدی
|