درد ماندگاری
ترجیح می دهم
گلی در دست فرمانروای ستمگری باشم
که بر گیسوان محبوبش می زند
تا اینکه در گوشه باغچه ای بی رویا
پلاسیده شوم
می خواهم
با دستهای بی رحم توفان
پرپر شوم
و به سفرهای دور و دراز بروم
تا پرچین باغچه را هم نبینم
ترجیح می دهم
گلی باشم
که از پنجره ای
به سوی محبوبی پرت می شود
و در میان زباله ها می افتد
تا بدون
هیچ عشقی در انتظار پایان روز دوم باشم
ترجیح میدهم
گلوله به من شلیک بشود
هواپیمایی به من بخورد
صخره ای مرا هل بدهد
تا اینکه نشانی زندگی را
به طور طبیعی فراموش کنم
می خواهم تجربه را زندگی کنم
خاطره را
و عشق و ترس را
زخم را و گرما و سرخی خون را
که رفتن یعنی دریا
درد من همیشه
درد نقش و درد ماندگاری است
« هادی خوانساری »
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 21:52 توسط سالار
|