* تو دوران مدرسه ، هفته آخر اسفند که می شد، همه قول و قسم می خوردیم جمعا نیایم مدرسه ! فردا که میشد همه اومده بودن، ببینن کی نیومده .                یعنی عاشق اون اتحادمون بودم !!!

* خنگول با دوستش دعواش میشه. چراغو خاموش میکنه. دوستش میگه : چی شده ؟ میگه : جواب ابلهان خاموشی است.

* خنگول دستش شکسته بود، از دکتر پرسید : من بعد از باز کردن گچ میتونم ویلُن بزنم ؟

دکتر : بله . خنگول گفت : چه خوب ، چون قبلا نمی تونستم !!!

* بابام : گوشیا رو کجا گذاشتی ؟    مامانم : بالا سرت !      بابام : چرا بالای سر خودت نذاشتی ؟              مامانم : چون که سرطان زاست !!!             یعنی عشق می چکه ها !!!!

* مکالمه ای بین من ومادرم = - مامان . . .      + جونم !            - داشتم ماست می خوردم.        + نوش جونت .         – ریخت رو فرش.              + کوفت بخوری !!!

* چند وقت پیش با بابام دعوام شد ، دستشو بُرد بالا که بزنه تو صورتم . . .منم یهو رفتم تو فاز هندی ، گفتم : بزن بابا . . . بزن! یزن بزار بفهمم که پدر بالا سرمه . . . بزن که بفهمم هنوز بی صاحاب نشدم . . . بزن بابا !!  و در نهایت ناباوری بابام زد تو گوشم . . . خیلی شکست سختی خوردم !!!

* یه زمانی تو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که اون اجازه بگیره بره بیرون، تا ما دو دقیقه دیگر بریم! بعد معلم می گفت : صبر کن تا دوستت بیاد، بعد برو . . .      من که حلالشون نمی کنم !!!

* بزرگترین حرفهای کینه توزانه با این جمله توجیه میشه : به خاطر خودت میگم !!!

* به طرف میگن : چرا خود کُشی کردی ؟  افسرده ای ؟؟          میگه : نه بابا ، خوبم ، می خواستم تو اوج ، خداحافظی کنم !!!

* یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم . . . یه پرستار اومد آمپولم رو بزنه ، معلوم بود خیلی تازه کاره !! همین جوری که سرنگ را گرفته بود توی دستش ، لرزون لرزون اومد سمت من و گفت : « بسم الله الرحمن الرحیم » . منم که کُپ کرده بودم، از ترسم گفتم : « اشهد ان لا اله الا الله » !  هیچی دیگه . . . اون قدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدا رو شکر یکی دیگه اومد زد.

« مجله آفتابگردون »