سفره را جمع کردم و در یخچال گذاشتم ، ولی ناگاه صدای دلنشین و اهنگینی را شنیدم .

 به مادرم گفتم : می شنوید؟ گفت : چی ؟

گفتم : صدای آهنگی دلنشین می آید.   مادر گفت : آنچه می شنوی ، غل غل سماور است و صدای گُرگُر بخاری ، صدای باد که شیشه های پنجره را می لرزاند، صدای خِش خِش کاغذی که خواهرت روی آن       می نویسد. صدای شست و شوی ظرف های من و صدای بوق و عبور ماشین ها در خیابان است.         گفتم : صدای دیگر هم هست. صدای آهنگین شما که داشتید حرف می زدید! پدر گفت : و صدای گوش تیز کردن من که داشتم به حرف های شما گوش می دادم !

هر سه خندیدیم .